جایی که راندمان زنده میشود و
داستان غزاله
از حالت مبارزه تا خوددرمانی و هدف
سالهای زیادی، من زن نمونه بودم: یک متخصص ژنتیک با مدرک دکترا، یک مدرس دانشگاه و محقق، فعال سیاسی، در حال انجام پروژههای عمرانی و در عین حال مادر دو فرزند. از بیرون، همه چیز بینقص به نظر میرسید. در درون، در حالت مبارزه زندگی میکردم: استرس مزمن، پوچی درونی، و صدایی که هر روز به من میگفت به اندازه کافی خوب نیستم.
سپس به نقطهای رسید که دیگر هیچ چیز کارساز نبود. یک بحران زناشویی و چندین اتفاق دردناک سرانجام تعادل شکننده را به هم زد. من از هم پاشیدم، در افسردگی عمیق و بحران هویت فرو رفتم و اقدام به خودکشی کردم. در حالی که از نظر ظاهری همچنان به زندگی عادی خود ادامه میدادم، بارها در بیمارستان بستری شدم . هیچ درمانی و هیچ دارویی نمیتوانست به من کمک کند.
وقتی در سال ۲۰۱۸ از کلینیک مرخص شدم، پزشکان رک و پوست کنده به من گفتند که دیگر کاری از دستشان بر نمیآید. من کاملاً ویران شده بودم. در عین حال، من یک مادر مجرد با دو فرزند بودم. نمیتوانستم تسلیم شوم. بنابراین، در این بدترین نقطه، تصمیم گرفتم زندگیام را تغییر دهم.
و همانطور که اغلب در زندگی اتفاق میافتد: وقتی تصمیمی واقعی میگیرید، مسیرهای جدیدی باز میشوند.
من به ویدیویی از ویشن لاخیانی برخوردم که در آن در مورد چگونگی بازیابی زندگیتان با کار کردن روی مهارتهای ذهنی صحبت میکرد.
برای من، به عنوان یک دانشمند، این در ابتدا پوچ به نظر میرسید. اما من آماده بودم که برای بهتر شدن هر کاری انجام دهم.
مهمترین سوال زندگیم رو از خودم پرسیدم:
اگر علمی که تقریباً چهار دهه از زندگیام را وقف آن کرده بودم، مرا به آستانه مرگ کشانده بود، دیگر چه چیزی در مورد چگونگی کارکرد واقعی زندگی باقی مانده بود که نمیفهمیدم؟
من خودم را به جهانی بزرگتر از آنچه قابل محاسبه و اندازهگیری است، گشودم. به مسیرهای جدید نه در تضاد با طب رایج، بلکه فراتر از آن. من با شفا، توسعه شخصی و کار درونی شروع کردم. در عرض سه ماه، نه تنها شفا یافتم، بلکه سرزندهتر، موفقتر و شادتر از همیشه شدم.
و از آنجا که من یک دانشمند هستم، میخواستم بفهمم که چرا این روش جواب میدهد و چگونه میتوان آن را تکرارپذیر کرد. نقطه عطف با اپیژنتیک آغاز شد: بدن، ذهن، استرس و سبک زندگی به عنوان سیستمی که مانند چرخدندههای ساعت با هم در ارتباط هستند و شادی، سلامت و موفقیت واقعی را ممکن میسازند. سیستمی که اگر آن را درک کنید، میتوانید به طور خاص تحت تأثیر قرار دهید.
این درک، رسالت من شد. امروز من به عنوان مربی اپیژنتیک کار میکنم. من فقط علائم را درمان نمیکنم، بلکه به علت اصلی میپردازم - تا تغییر واقعی امکانپذیر شود.
از کنترل و عقلانیت بیش از حد تا ارتباط
داستان محسن
مدت زیادی در دنیای مرسوم پوزیتیویسم زندگی میکردم: سیستمها، منطق و عملکرد. تفکر خانهی من بود، استراتژیام را کنترل گری. به همین خاطر، مورد تقدیر قرار گرفتم. مخاطبم به میلیونها نفر رسید. از جمله بهترین بلاگ سال از دویچه وله و جشنواره وب و موبایل ایران، دو سال متوالی. عقلانیت نه تنها ابزار من، بلکه روش زندگی من شد. و مهمترین استراتژی من برای مقابله با تعارض.
نقطه عطف نه به عنوان یک ایده جدید، بلکه به عنوان یک بحران زندگی رخ داد. ترس بر من غلبه کرد. الگوهای منطقی که سالها برای اجتناب از احساسات از آنها استفاده کرده بودم، فرو ریختند. من جای پایم را گم کردم، عقبنشینی کردم و نه تنها از خودم، بلکه از خود زندگی نیز ناامید شدم. دورهای بود که نزدیک بود همه چیز، از جمله معیشتم را از دست بدهم. جاده دیگر یک مفهوم انتزاعی نبود.
ملاقات با غزاله بسیاری از چیزهایی را که نمیخواستم در خودم ببینم، به من منعکس کرد. دوستی به آینهای صادق تبدیل شد. عقلانیت بیش از حد من به آرامی شروع به محو شدن کرد. نه از طریق تفکر، بلکه از طریق رابطه.
کمی بعد از آن، از حوزه فناوری اطلاعات به خدمات جوانان روی آوردم. به عنوان مربی با جوانانی از خانوادههای بحرانزده و دارای مشکلات رفتاری شدید کار کردم.
آنجا چیزی را یاد گرفتم که قبلاً فاقد آن بودم: چگونه وقتی احساسات اوج میگیرند، در لحظه حال باشم. احساسات را بدون اینکه در بند آنها باشم، درک کنم. به روشنی رهبری کنم، مرزها را تعیین کنم و در عین حال همدل باقی بمانم.
چیزی که در نهایت همه اینها را کنار هم قرار داد، پلی بین من و غزاله بود. فهم عمیق غزاله از اپیزنتیک و شیمی بدن و مهارت مشاهده علمی رفتار من ابزاری در اختیار ما قرار داد تا الگوهای حسی و رفتاری را قابل مشاهده کنیم، رفتار را به شیوهای هدفمند تغییر دهیم و پندار، گفتار و کردار را دوباره به هم متصل کنیم.
بنابراین، مسیر جدیدی پدیدار شد: عملکرد بدون فداکاری. روابط بدون خود رهاسازی. و رهبری که نه بر اساس کنترل، بلکه بر اساس همبستگی و شفافیت درونی
چرا مسیرهای ما به هم رسید؟
نقطه ملاقات ما تصادفی نبود، بلکه یک سفر روحی بود. وقتی همدیگر را ملاقات کردیم، مانند یک شناخت درونی بود. هر دو در نقطهای بودیم که هویتهای قدیمی در حال فروپاشی بودند و زندگی مسیر جدیدی را طلب میکرد. دقیقاً همان جا بود که همه چیز شروع شد، انگار زندگی ما را به هم رسانده بود. ما یکدیگر را پیدا نکردیم، بلکه یکدیگر را آشکار کردیم. از طریق تصمیمات، رها کردن، التیام یافتن و شجاعت برای اینکه دیگر علیه خودمان زندگی نکنیم.
آنچه ما را به وحدت رساند، یک درک مشترک بود
عملکرد پایدار از بهینهسازی سطحی بیشتر ناشی نمیشود، بلکه از یک بازآرایی اساسی در سیستم انسانی ناشی میشود. با تلفیق دانش ما، قطعه گمشده پازل نمایان شد: تنها زمانی که روان، اپیژنتیک و زنجیرههای رفتاری مانند چرخدندههای ساعت با هم هماهنگ میشوند، زندگی، سلامت و موفقیت هماهنگ باقی میمانند و شادی دوباره امکانپذیر میشود.
پیام ما
مسیر دیگری برای عملکرد و همبستگی
ماموریت ما این است که به افراد و سازمانها، قبل از اینکه خستگی یا فرسودگی شغلی آنها را مجبور به مسیری متفاوت کند، مسیر متفاوتی را نشان دهیم. ما معتقدیم که عملکرد بالا از فشار ناشی نمیشود، بلکه از ارتباط با خود، درون تیم و در روابط ناشی میشود. اینگونه است که انرژی ذخیره میشود و کار به طور پایدار مؤثر میشود.
وقتی بدن و سیستم عصبی پایدار باشند، احساسات یکپارچه باشند و رفتار به وضوح همسو باشد، عملکرد واقعی پدیدار میشود. ما از افراد و شرکتها در توسعه فرهنگی که در آن همکاری مؤثر است، تمرکز پرورش مییابد و موفقیت بدون فدا کردن سلامت یا انسانیت امکانپذیر است، حمایت میکنیم.
اینگونه اپیژنتیک عشق، کسب و کار شما را متحول میکند...